لاله های وحشی

هر آنچه روزگار میگذراند

امروز ساعت ۳ سخت مشغول کار بودم که دیدم دیرکتورمون وایساده پشت سرم میگه بیا بریم بستنی بگیریم،

گفتم جانم؟؟ میگه پاشو دیگه بیا بریم بستنی بخریم اونور خیابون ،گفتم باشه، بزار کتمو بردارم ... دیدم دونه دونه رفته سراغ همه ، همه شرکتو جمع کرد دنبال خودش از همه گروها ، یه جمع ده پونزده نفری شدیم ، را افتادیم پیاده تا اون ور رفتیم سراغ بستنی ... رسیدیم اونجا دیدم مغازه بسته است تا ساعت ۴،  از ۴ تا ۹ باز میشه

طفلکی کلی تو ذوقش خورد ناراحت شد آخرش گفت چه جوری جبران کنم ، قرار شد همه بریم تو BP نوشیدنی بخوریم بعد برگردیم، ساعت ۳.۵ همه بدو بدو رفتیم تا BP یه نوشیدنی خوردیم بعد بدو بدو برگشتیم نشستیم سر کارمون


خوش گذشت ، تنوع بود برای عصر جمعه مرسی دیرکتور عزیز 

برچسبها: روزانه
نوشته شده در جمعه 15 فروردین 1393ساعت 21:47 توسط مریم نظرات (1)


Design By : Pichak