X
تبلیغات
رایتل






















لاله های وحشی

هر آنچه روزگار میگذراند

نشستم تو آشپزخونه همینطوری که دارم ماهی و سیب زمینی و آووکادو میخورم، ابرارو نگا میکنم ...

انگاری که لشگر دشمن داره نزدیک میشه ، از طرف کوه ها میان، سر دستشون یه ابر سفیده قلمبه است ولی بقیه پشت سریهاش آبین، احتمالا برای اینه که ابر جلویی هنوز نور خورشید داره ولی باقی نه ...

تقریبا رسیدن بالا سر خونه ما، باد هم باهاشونه، درختای حیاط دارن از جا کنده میشن، ولی ابر سفیده قلمبه همچنان داره میاد جلو، جالبه که ابر سردسته که جلو میره کوچیکه ولی ابرای پشت سر پخش شدن با پوشش کامل، آدم یاد تصرف کردن میوفته، باید برم تو حیاط به گلها سر بزنم، بیچاره ها از وقتی گذاشتیمشون ، یا باد بوده یا بارون، نه که بدشون بیاد ولی خوب یه ذره آفتاب هم خوب چیزیه ...

درواقع الان باید رزومه درست کنم ولی نمیدونم چه جوری باید بگم ببین من چقد خوبم، منو رییس کن  میخواستم برم تو حیاط بشینم بنویسم دیدم باد آدمو از جا میکنه... تو راه حیاط رفتنم مجبور شدم یه عنکبوت بکشم ... ببخشید عنکبوته


ابرا رسیدن ما هم تصرف شدیم...



برچسبها: روزانه
نوشته شده در شنبه 7 تیر 1393ساعت 14:07 توسط مریم نظرات (2)


Design By : Pichak