لاله های وحشی

هر آنچه روزگار میگذراند

پسرک موند ایران ، یعنی نذاشتن که بیاد... از فرودگاه برش گردوندند، هرچی هم التماس و درخواست نشد که نشد...


آقای لوفتانزا قبول نکرد برگه شهروندی رو ، هرچی هم توضیح دادیم که بابا ما با همین اومدیم بیرون هیچ کس قبول نکرد میگفتن خوب اومدن بیرون با رفتن تو فرق داره ، ممکنه دولت تورو راه بده اونجا که رسیدی ولی مارو جریمه میکنه چون این مدرک سفری نیست ... با هرکی هم حرف زدیم نشد که نشد


حالا پسرک اونجاست من اینجام ، تازه یه سفر ترکیه هم اضافه شد به سیستم باید بره سفارت ببینه که چیکار میکنن ... ظاهرا باید درخواست پاسپورت بده ، امیدوارم خیلی طولانی نشه فقط ... همه چی به هم میریزه اونجوری 


مامان میگه الان من راحت تر میتونم بیام و برگردم تا اون که شهرونده هی پز دادا تا تهش اینجوری شد


جالب اینجا بود که از هواپیما که پیاده شدیم تو فرانکفورت قبل از ورود به ترانزیت جلو همه رو گرفتن دونه دونه پاس پورتها و اجازه ورودهارو چک کردن، گفتیم لابد خبری دادن ، چیزی گفتن که فک کردن ممکنه یواشکی رد شده باشه ...


بعد هی میگه، تو گفتیا من گوش نکردم ...

برچسبها: روزانه، همسری
نوشته شده در پنج‌شنبه 18 دی 1393ساعت 15:14 توسط مریم نظرات (2)


Design By : Pichak