لاله های وحشی

هر آنچه روزگار میگذراند

۳ سال از وقتی اسباب کشی کردیم خونمون گذشت ، امروز روزی بود که از آپارتمان داون تاون اومدیم تو خونه ، بعد دقیقا دیروز تصمیم گرفتیم خونه رو بزاریم برای فروش و برگردیم داون تاون 


از قبلش همه چیز رو جمع کرده بودیم ، صبح ساعت ۶:۳۰ پا شدیم بریم "یو هال" بگیریم ، بعد انقدر که زود بود و ما هول بودیم بسته بودن هنوز تا ساعت ۸ هم نمیومدن  برگشتیم رفتیم استار باکس صبحونه گرفتیم تا ساعت ۸ بشه ، بعد تا رسیدیم دام خونه شانسی دم در اصلی جا بود پارک که کردیم، ۱ ساعت بعدش یه یو هال دیگه اومد که بدو بدو دم در پارک کنه دیگه دیره ، خیلی دیره ، ما پارک کرده بودیم  

آخیش خیلی روز جالبی بود ، کلی خندیدیم سر اسبابامون، کلشو نگاه می کردی  قد نصفه طبقه اینجا هم نمیشد، بعد ما سعی میکردیم هی باز باز بچینیم که بشه ، ناهار رفتیم بیرون ، بعدشم خسته شده بودیم تا عصر، همه چیزو گذاشتیم رفتیم قدم زدیم تا مارکت تا دور و بر ببینیم اینجا چه خبره ، مامانم طفلی ساعت ۶ صبح زنگ زده که کارتون تموم شد، خسته شدید کلی... گفتم نه بابا ما اومدیم واسه خودمون گردش


برگشتن به داون تاون از خیلی نظرها خوبه ولی از یک سری چیزها هم سختتر میشه ، یک سال طول کشید تا این خونه رو انتخاب کردیم و خریدیم ، قشنگه، هم منظره روبروش و هم خودش و جاش بالای تپه ...

دلم برای حیاطمون، برای هندونه خوردن رو پله هاش وقتی از دو برمی گشتیم ، برای درخت زرد الو و البالو و شکوفه های می دی خیلی تنگ میشه ...  


۱۲ می ۲۰۱۵ - بهترینها در انتظارند...

برچسبها: روزانه، همسری
نوشته شده در سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394ساعت 10:29 توسط مریم نظرات (0)


Design By : Pichak