X
تبلیغات
رایتل






















لاله های وحشی

هر آنچه روزگار میگذراند

یه لحظه گفتم دراز بکشم ، تو بغلش خوابم برد ،

داشتم خواب میدیدم تو یه راهرو دارم حرف میزنم میام ، انگار که جشن بود داشتیم برمیگشتیم تو سالن اصلی ، یکی داشت بادکنک باد میکرد ، آورد بغل گوش من با سوزن ترکوندش، دستمو گرفتم رو گوشم که خودمو بکشم کنار ، نگو عینا همون کارو تو واقعیت کردم  چنان خودمو پرت کردم ، هم من بیدار شدم هم اون ، حالا مگه خندم بند میومد که چی شده ، میگم آقا خواب ظهر به من نیومده ، پاشم برم دنبال کارام  

برچسبها: روزانه، همسری
نوشته شده در پنج‌شنبه 12 آذر 1394ساعت 22:08 توسط مریم نظرات (1)


Design By : Pichak