X
تبلیغات
رایتل






















لاله های وحشی

هر آنچه روزگار میگذراند

بعد از جلسه بلند شدم از پشت کامپیوتر یه قدمی بزنم ، اومدم دم پنجره دیدم تو باغچه کوچولو دم در ، ۲ تا کلاغ رو نرده نشستن و یه خرگوش داره اینور اونور میدوه ، سعی میکنه کلاغارو دور کنه ، با تعجب نگاه میکردم که این خرگوشه واسه این کلاغا خیلی بزرگه ، چرا اومدن سراغ این ...

 خرگوشه مثل بید میلرزید ، قلبش همچین میزد ، من گفتم الان سکته میکنه... بعد اخ ، یه خرگوش کوچولو قد یه مشت  از زیر یه بوته اومد بیرون... کلاغا دنبال این بودن ، اونم مامانش بود ...

Darren رو صدا کردم، بیا بریم کلاغ پرونی ، ۲ تایی بدو بدو اومدیم بیرون مگه میرفتن کلاغا ... آخرش با سنگ پروندیمشون... خرگوشه یه کوچولو آروم شد ... یه ذره نگاش کردیم اونم مارو نگاه کرد، احتمالا داشته فک میکرده خوب حالا ، کلاغ بدتره یا آدم ؟؟؟

حالا هی میرم دم پنجره ببینم کلاغا برگشتن یا نه باز برم کلاغ پرونی ... فعلا که نیستن

برچسبها: روزانه
نوشته شده در سه‌شنبه 18 خرداد 1395ساعت 15:34 توسط مریم نظرات (1)


Design By : Pichak