یه لحظه گفتم دراز بکشم ، تو بغلش خوابم برد ،
داشتم خواب میدیدم تو یه راهرو دارم حرف میزنم میام ، انگار که جشن بود داشتیم برمیگشتیم تو سالن اصلی ، یکی داشت بادکنک باد میکرد ، آورد بغل گوش من با سوزن ترکوندش، دستمو گرفتم رو گوشم که خودمو بکشم کنار ، نگو عینا همون کارو تو واقعیت کردم چنان خودمو پرت کردم ، هم من بیدار شدم هم اون ، حالا مگه خندم بند میومد که چی شده ، میگم آقا خواب ظهر به من نیومده ، پاشم برم دنبال کارام
منم از این تجربه ها داشتم خیلی خنده داره
اخ خنده ام بند نمیومد که